مـأمـن

مـأمـن

میتوانستیم و نخواستیم!

 |دوشنبه - 26 شهریورماه یک هزار و سیصد و نود و هفت|

    شب خوبی رو پشت سر نزاشتم و خواب به چشممان حرام شد! صبح که باهزار فکر و نگرانی رفتم دنبال کارا، بعد از کلی دوندگی شد که بشه و بنده ام رو یکی از صندلی های انتظار جاگیر بشم! سر به لاک بودم که صدای دلنشین و خیلی ام قاطعی که اعتماد به نفس ازش میبارید من رو مجذوب کرد. نمیدونم چقدر حواسم دربند اوشون بود اما نفرات بعد منم آخرای کارشون بود ولی من...
کمی که گذشت، مکالمه ای خیلی معمولی و کوتاه بینمون رد و بدل شد و بلآخره بعد از یک عالم حروم کردن زمان، دل کندم و پیگیر کارام شدم...
تو چند بخش دیگه ام باهم برخورد داشتیم!(برخوردِ نزدیک از نوع...)
خلاصه...دلم حسابی به این داستان روشن شد و با ی اطمینان قلبی وعده دادم که بازم هم دیگه رو خواهیم دید! و بحمدالله دیدیم!
+چی گفتم بهت؟!
-اع تویی!؟ [تبسم]
یجورایی داشتیم باهم پیش میرفتیم تااینکه اسم من رو خوندن، وقتی مسئول پرسید "کسی هست که بخوایی باهاش هم اتاق بشی؟!"
 قند تو دلم آب شد و داشتم پرواز میکردم البته از درون! با شوق صداش زدم و برق برنده نگاهش رو دیدم! اونم دوستش رو صدا زد و سه نفری رفتیم بالا!
اتاق خوبی بود ولی کار زیاد داشت. کلی برنامه ریختیم و شماره های جدید سیو شدن! شرایط برای موندن جور نبود و باید برمیگشتم... شهر اونا شمال استان و شهر بنده استان بغلی! موقتاً خداحافظی کردیم و هرکی رفت سوی خویش...

...


 | 1397.6.28 |  
  • | هَمـْــ طــآفــْـ |

ابزار وبمستر