مـأمـن

مـأمـن

میتوانستیم و نخواستیم!

 |پنجشنبه - 29 شهریور ماه یک هزار و سیصد و نود و هفت|


   سرم به صفحه مانیتور بود که با صدای افتادن قطره آب نگاهم به سمتِ برگه های روی میز برگشت، از اونجایی که رخداد معمولی بود زیاد توجه نکردم (چند ماهی هست که آب کولر همسایه بالایی، ساعت قطره ای اتاق بنده شده! ) اما یهو به خودم اومدم که اع!!! اینکه همونجای همیشگی نیوفتاد و خیلی برقی باز رفتم سمت برگه ها... رد آبی که نبود اما دوتا سوسکک بسیار گوگولی به شکل بسیار گوگولی تر وصله تنه هم شده بودندی! آدم چه چیزا میبینه هاا!!! بنده ام که عشق جونور...

با ی تبسمِ خبیث وارانه نشستم به تماشای این دوتا مخلوقِ دوستداشتنی! کمی گذشت و ازهم جدا شدن و سرگردان به روی کاغذ اینور و اونور میرفتن! گفتم شاید همو تو اون شلوغی روی کاغذ گم کردن و  اومدم تو ی عملیات خیرخواهانه به هم نزدیکشون کنم، اما نمیدونم چرا بیچاره ها کله پا شدن !!! لابد اینجور راحت تر بودن و خوب منم از مزاحمتم دست کشیدم تا اینکه یکیشون بال پرواز گشود و دیگری ام به قصد خودکشی از روی میز سقوط کرد! منم که شاهد داستان بودم گفتم این قصه بی وفایی سوسککارو به یادگار نقل کنم.

.

.

.    

+

حقیقتش این اولین بار نبود! توی همین چند روز گذشته به شکل عجیبی من و سوسک ها به پست هم میخوریم! نمیدونم به خاطر شرایط فصلیه یا چی! از طرفی ام ی رفیق دارم که از این موجود بدش میات و میترسه... مدتی هست که بی خبرم ازش و این ماجراهای سوسکی اوشون رو بخاطرم میارن و خیلی ام جالبه!



|1397.6.29|

  • | هَمـْــ طــآفــْـ |

ابزار وبمستر