مـأمـن

مـأمـن

میتوانستیم و نخواستیم!

   حال زاری دارم. نه، اصلا حالی نمانده... سرگردان و خسته و تنهایم... درد دارد! او را می خواهم. همان که مرا به من شناسانید. همان که مرا به مرگ مشتاق تر کرد. همان که کاش از ابتدا نبود! ای کاش هیچوقت نبود... آنگاه نه زجر میکشید و نه زجر میکشیدم... آنگاه منی نیز نبود که بخواهد این شود!

  محبت میکردم... شادی می آفریدم... تصمیماتم درست بود... عقلم خوب کارش را میکرد و احساساتم هم باارزش بود... آدم شده بودم و زندگی ام را فقط با او دوست داشتم! همه چیز معنای درست و تازه ای داشت... نه بیش و نه کم!

  هرآنچه که یک انسان سالم خواهانش بود را داشتم! 

  میدانستم که مرا نمیخواهد. میدانستم که دارد اذیت میشود.... اما دوستش میداشتم. فقط او را دوست داشتم و دارم! چرا باید دلیل فراموشی هایم را فراموشش کنم؟!  اصلا مگر ممکن است!؟ زخم هایی را که به من داده باارزش است. میدانم که بی فایده اس، اما هنوز او را می خواهم.

  صبح ها قبل از طلوع بیدار میشوم و تمام روز را برای فرار از یادش به دشوارترین امور مشغولم... زمانی برای استراحت و خورد و خوراک هم نیست! شب را به کلی از یاد برده ام! نمیدانم چطور میگذرد و چگونه و کی به خواب میروم، فقط میدانم هرصبح مثل صبح قبلش است و یک جور شروع میشود. گویی از ابتدا متولد میشوم و بی خبرم از آنچه بر من گذشت... دلخوشی هایم را... درد هایم را... علایق و خواسته هایم را...حتی  دلیل بودنم را !!! 

    در اعماق خویش به دنبال هیچ هستم . هرگاه هم که او را به یاد می آورمش... دل تنگی که فشار می آورد... چیزی نمی یابم جز سنگ مزاری که مرا به خفقان وا میدارد.




پ.ن

"اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی... "

#ماه_و_ماهی

|1397.7.13|

  • | هَمـْــ طــآفــْـ |

ابزار وبمستر