مـأمـن

مـأمـن

میتوانستیم و نخواستیم!

|پنج‌شنبه - 3 آبان ماه هزار و سیصد و نود و هفت|


      یک ماه گذشت! با تمام سختی و دشواری‌هایش گذشت ، قطعا دشواری ‌های من از دشواری خیلی‌ها کمتر بود... سختی هایی کمتر از سختی های خیلی ها!

رفت و آمدهای چهل دقیقه ای که گویی نصف روزت را حیف می‌کرد ، حالا کمتر از زمان اصلی هم به طول می‌‍‍انجامد! 

انتظار !

انتظار ،

انتظار...

چیزی که نمی‌گذارد از حالت استفاده کنی! تو را برای دیدن هرآنچه در انتظارش هستی کور می‌کند!

میگفت...

”نمی‌دانم به کجا می‌روم ولی منظره مسیر را دوست دارم!”


انتظار چیزی را  کشیدن  فرصت لذت بردن  از منظره مسیر را می‌گیرد. تمام هم و غمت رسیدن به همان یک چیز می‌شود... دیگر نه درست می‌خوابی ، نه درست می‌پوشی ، نه درست می‌نوشی ، نه درست می‌خوری... خیلی چیزها معنی‌اش را از دست می‌دهد و تو را به نیستی‌شان تشنه می‌کند!

” آخر چه فرقی می‌کند؟! ”

” چه اهمیتی دارد؟! ”

فقط می‌خواهی هرچه زودتر به هر شکلی که می‌شود بگذرد!

چه مضحک! این دیگر چه نوع زندگی کردنی‌ست!؟

اهداف ما باید ما را  به انتظارات‌مان برساند و نه انتظارات‌مان ما را به اهداف! 

هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد... هرچقدرهم که اهدافم از انتظاراتم به‌دور باشند.. باید در یک مسیر قرار بگیرند ، باید در یک مسیر قرارشان بدهم! مسیری که لذتش را ببرم و فقط  به من ختم نشود! 

بیشتر سعی میکنم... تحملم را هم بالاتر می‌برم... پوچی‌ها را کنار می‌گذارم... با موانع، خوب کلنجار می‌روم! و شاید زمین بخورم! ”عادت به زمین خوردن بدن را قرص و محکم می‌کند، رسیدن به زمین... به خودی خود تسکین بخش است! اولین فکری که به مغز می‌رسد این است که همین جایی که هستم می‌مانم و گاهی در موقعیت های وخیم، این آخرین فکر است! ”

گاهی دور و گاهی خیلی نزدیک...

گاهی آهسته و گاهی با سرعت بیشتر...

گاهی یاری می‌طلبم و گاهی یاری می‌رسانم...

زمان می‌گذرد و من حق ندارم از آن عقب باشم!   ارزش من و اهداف و انتظاراتم خیلی بیشتر از عمری‌ست که به من تحمیل شده!

 



پ.ن

” دلم گرفته ای رفیق....لبریز بغضم این روزا... هیچکی نمیفهمه منو، خستم از این حال و هوا... واسه دوباره دیدنت بگو مونده  چنتا بهار؟! ”



|1397.8.4|

  • | هَمـْــ طــآفــْـ |

ابزار وبمستر