مـأمـن

مـأمـن

میتوانستیم و نخواستیم!

|پنجشنبه - 10 آبان هزار و سیصد و نود و هفت |


    از چه بگویم؟! نمیدانم! نه که چیزی برای گفتن نباشد، اتفاقا خیلی چیزهای گفتنیی دارم اما شاید ارزش شنیدن ندارند... چیزهایی نیست که بخواهد پرده های گوش را به ارتعاش درآرد تا شنیده شود... بحث ”سلام... من خوب هستم. شما چطور هستید” های سرسری روزانه نیست! چیزهایی‌ست که حسرت گفتن‌شان خورهٔ جانم شده است... کرم های همیشه گرسنه ای که ذره ذرهٔ وجودم را می‌خورند! و من نمیدانم این عقدهٔ درونی کی و چگونه باز خواهد شد!!!

اصلا قرار بر باز شدن است؟! یا منتظرند همراه من خوراک کرم های درون قبرم و تجزیه بشوند؟!

 همه چیز خیلی خوب است! خیلی خیلی خوب...

   همه چیز در بهترین حالت ممکن سرجای خودش است(تقریبا... اما خیر! ) 

 بارها آفریدگارم را شکر گفته ام...

بارها لبخند رضایت و شادی بر چهره داشته ام..

و بارها و بارها گفته هایم را نتوانستم بگویم و نه حتی بنویسم و تایپ کنم!

   بدنم درد میکند و این درد را می پرستم ولی درد روحم را چه کنم! افکارم را که که ملتمسانه در تقلای گریز هستند را... خدای من! خدای عزیز من! و خدایِ عزیزِ دل ِمن! یاری‌مان می‌کنی؟! دلم اشک‌هایی را که هنوز نمی‌دانم از سر شوق بود یا شرمندگی می‌خواهد... بی پروا فریاد زدن‌هایم را... آن من را...

  این خلأ وجودی در حال رشد، پیش از اینکه تمام من را بگیرد باید پر شود! می‌گفت”نمی‌خوام مثل من بشوی...! ” و حال خود باعث او شدن شدن من است؛

می‌توانم احساست کنم. با تو سخن بگویم... دلم را خالی کنم اما افسوس که جوابی از تو به سویم نخواهد آمد. من این جایم، تو آن دور دست هایِ دور از من افتاده! حرف‌هایم همه رنگ تلخ دوری می‌گیرد وقتی از دل‌تنگی برایت می‌نویسم. چه کنم!  در کنار تو بودن را بر همه چیز ترجیح می‌دهم...





پ.ن

امیدوارم قلبتون از شادی تند بزنه D:





|1397.8.10|

  • | هَمـْــ طــآفــْـ |

ابزار وبمستر