مـأمـن

مـأمـن

میتوانستیم و نخواستیم!

.

|جمعه - 11 آبان یک هزار و سیصد و نود و هفت|


 ” می‌نشینم در پسِ شیشه‌ی پنجره ای که فاصله‌اش از تو خیلی دور است...

پنجره‌ای کوچک به اندازهٔ دل من، ولی نه آن‌قدر کوچک تر از این‌که دلِ من تنگ است!

    همیشه تاریکی که می‌آید، هوایم نفس‌هایت را می‌طلبد، آن نفس‌های گرمی که شادم می‌کردی و من تا عمقِ وجودم از آن‌ها سرمست می‌شدم!

     اما این‌جا سرد است...  سرد تر از هر زمستانی که انسان فکرش را بکند! 

 دلِ من هم می‌گیرد... می‌گیرد از این‌همه سرما. از این‌همه صداهایی که به گوش می‌رسد ولی به دل نمی‌شیند.

 تنها صدایِ توست که به دل من نشسته است... 

پس دلِ من حق دارد تا هیچ صدایی را جز تو نشنود و گرم نشود!

بیا ای جانِ جانانم...

بیا ای مهربانم...

بیا ای بهترینِ مهترینم....

تا بشود بهاری سبز و دل‌نشین را به سرور بنشینم...

بیا تا باهم بر این‌همه دل‌تنگی خط قرمزی به طولِ این فاصله‌ی دور بکشیم...

بیا تا از خنده‌هایمان صدایی نماند در دلِ این تاریکی شب...

دوستت دارم ای بهترین سرود عاشقانه‌ی من و تا ابد دوستت خواهم داشت...”





پ.ن

گنج گمشده ای رو پیدا کردم! یک سررسید پر از عاشقانه‌های یک عاشق دل‌تنگ.

ده سال  گذشته و خوبیش اینه که سرانجام خوبی داشته این عاشقانه‌ها (:

آدم از مرورشون سیر نمیشه! قطعاً اولین و آخرین نبوده و نیست...

و امید در من موج می‌زند و ختم به سونامی‌ست...



|1397.8.11|

  • | هَمـْــ طــآفــْـ |

ابزار وبمستر