مـأمـن

مـأمـن

میتوانستیم و نخواستیم!

| سه شنبه - 22 آبان هزار و سیصد و نود و هفت |



  روز ها عجیب می‌گذرند...

دقیقه ای به روی دقیقه ای تازه...

ساعتی به روی ساعتی دیگر...

هفته ای در پیِ هفته ای دیگر...

افکارم را به سوی بهترین‌ها سوق می‌دهم، ناغافل از اینکه برای من فقط یک بهترین وجود دارد. با تبسمی به انتظار می‌نشینم و در رویاها و خیالاتم گل هایمان را آب می‌دهم اما تبسمی دیگر، یا بهتربگویم! یک ریشخند، مرا به خود می‌آورد و واقعیت و فاصله‌ها را یادآور می‌شود.

تلخ است که تنها امیدت به یک ناامیدِ بریده از زندگی باشد... تلخ است تمام یادت او باشد و هیچ یادگاری نباشد... تلخ است، خیلی تلخ!

هیچ نمی‌دانی چه چیز در انتظارتان است و بی‌خبری از هرآنچه می‍گذرد...

.

.

.

+

گر برود جانِ ما در طلبِ وصلِ دوست...

حیف نباشد که دوست، دوست‌تر از جان ماست...


گر بنوازی به لطف، ور بگدازی به قهر...

حکم تو بر من روان، زجر تو بر من رواست...


#سعدی





|1397.8.22|

  • | هَمـْــ طــآفــْـ |

ابزار وبمستر